خاطره ها

خفن

 

همه گفتن:عشقت داره بهت خيانت مي کنه!

گفتم:مي دونم!

گفتن:اين يعني دوستت ندارهاااا!

گفتم: مي دونم!

گفتن:احمق يه روز ميذاره ميره تنها ميشي !
... ... ... گفتم:مي دونم!

گفتند:پس چرا ولش نمي کني..؟!

گفتم:اين تنها چيزيه که نمي دونم!

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 16:59 توسط میلاد| |

فـكرشم نكـــــن عاشقـت هستم تا دنيا دنياست دل به تو بستم

دلم مي گـيـــره وقتي نباشــي مي خواي بريـو ازم جدا شــي

ديگــه دسـتاي تـو از جنس شيـشـس براي من نيــس

ديـگــه اشكـاي تـو از روي حيـلـس چـشـاتو پـس خيـــس

نكــن حرفـاي تــو دلـدار دل بــيـــقرار مـن نـيــسـت

ديــگـه دور شو تنـــهام بــذار ما به هــم نـمــي رسـيـــــــم...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 16:40 توسط میلاد| |
پسرك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم....

نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 3:18 توسط میلاد| |
اي خدا، اي خدا، اي خدا

ديگه دنيا واسه من تاريكه

زندگي كوله رهي باريكه

آخره قصه من نزديكه

اين منم از همه جا وامانده

از همه مردم دنيا رانده

رانده و خسته و تنها مانده

اي خدا، اي خدا، اي خدا

عشقه بي من توي خونه

خنده هاي بچه گونه

به دلم شد آرزو

بازيه عمرمو باختم

كاخ اميده كه ساختم

عاقبت شد زيرو رو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 22:53 توسط میلاد| |
 

·        من اوني نيستم كه تو فكر مي كني هستم

·        از اين همه پاكي و سادگيت شكستم

·        وقتي كه مي گي دل واسه پاكيت ميميره

·        ازت خجالت مي كشم گر يم ميگيره

·        تو عاشقونه روبروي من نشستي

·        دلم نمياد كه بگم دل به كي بستي

·        عذاب وجدان نمي ذاره با تو باشم

·        اما نمي دونم چطور از تو جدا شم

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 21:9 توسط میلاد| |
 

يه روز چشماتو مي بندي  و ميري

يه روزمي گي  بدون من ميميري

يه روز سر به  سر دلم مي ذاري

يه روز مي گي باهام كاري نداري

دارم از دستت ديونه ميشم

شب و روز تو كنار من نشستــــــي

دلم قهر ودلت با دلم اشتــــــــي

با اون ناز نگات قلبمـــــو بردي

ولي شك ندارم ديونه هستـــــــــي

آره  شك ندارم ديـــونه هستـــــي

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 0:51 توسط میلاد| |

 

 دست سرد زمـــــــــــونه منو كرده فرامـــــــــــــــــــــــــــوش

نمي ذاره بگـــــــــــيرم تو هرگز در اغـــــــــــــــــــــــــــــــوش

مي شيـــــنـم شـــــــب بـــــشه روز نشه هــــرگز فراموش

كـــه تويـي ليلـــــي مـــــــــن،منـــم مجــــنونــت امـــــــروز

ديگه ويترين و شيشه ي مغازه جاي بودن جسم تونيست

جــاي تو توي ته ته دل من واسه هميشه مو ندنيــــــست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 2:1 توسط میلاد| |

 

جاي اشك من رو گونه هامه بار سختي يام رو شونه هامه

مـــــن بــــي تو دل اســير شد از دسـت اين زمون پير شد

اشـــــــــــــــك بغـــض مــــــن رو گونـــــــــه هــــامـــــه 

بـــــــــــــــــــــار زندگيـــــــــــــــــم رو شونـــه هامـــــــه

مـــــــــــــــــــــــن بــــــــــــــي تـــــــــــــو دل اسـيـــر شد

از دســــــــــــــــــــــــــــــت ادمــــــــــــــــــــا پـــــيــر شد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 20:21 توسط میلاد| |

مـــي نويســـــــــم مــن از خاطـــراتم  قســم به خوبـــي ها به پستــــي هاي ذاـــــت ادم

در بـــزرگ كردن پسري كه فـــــات اخر در چيزهايي كه 25 سال پدرم داده يـــــــــــــــــــــادم

مـــــي نويســــــــــــم از روزگاري كه شد دشمن من حتي خدا افتاد به فكر كشتن مـــــــن

هوا ابـــري و انـــــگــــــاري بـــاران شـــب مثل گذشته هامه  كه مي خاد اروم بشــــــــــــن

ايجا تابستونه پس چرا مي ريزه برگ واسه خودكشي مي خام دست كنم تو پريز بــــــرق

چون خياله محاله تو روزگار من ادم شم پس مي خوانم تاشايد سرسوزن من خالي شم

همـه خــوابن من بيدارم مثـل جغد شب ها مـي نويسـم تا نــمونه تو دل عقده تـــنـــهـــا

مـــــــــــن مــــــــــــــــــــــــي نـــــــــــويـــــــــســــــــــــــــم تا نيــــاد روز مرگ دلــــــــــــــــم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 20:11 توسط میلاد| |

شيدا بي وفايي بي خيال مايي گله دارم ازت عشق من تو كجايــي

خواهـــش دل من غرور دل تــو زد اتــش به جونـــم فكر باطن تو

غم چشمــاي تو دل تنهاي تو ديگه نيســـت دستــم توي دستـــاي تو

اخه دست ديگه سوي دستاي من واسه اون مي زنه دل شيد اي من

بـــاور رفـتـنـت واسه من مشــكــلـــه هنـــوزم انتظار تنها كار دله

نمي خام ببينم چشــم گريون تــو نمي خـــام كه دنيا بشه زند ونه تو

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 14:26 توسط میلاد| |